جامعه‌شناسی ,خویش ,موضوع ,توافق ,می‌شود ,می‌گوییم ,تنها بخشی ,اینکه هرکدام ,باید می‌گرفتیم ,قطعیت لازم ,اتفاق افتاده ,واقعه اتفاق افتاده

در نوشتار پیشین چنین آمد که برخی بر این گمانند که جامعه‌شناسی بیش از آنکه علم باشد و یا علم بنماید مجموعه‌ای از نظریات است؛ آنهم نه نظریاتی همسو و همیار بلکه نظریاتی مختلف‌المنظر و غیرهمسو که اغلب در وضعیت تقابل و گاهاً تضاد با یکدیگر بسر می‌برند و در یک کلام اگر که خلاصه کنیم باید که بگوییم در مجموع هم‌گریزی‌شان از هم‌آیی‌شان بیشتر است!

بهرحال چه بپذیریم و چه نپذیریم این خرده‌ایست که بر جامعه‌شناسی گرفته می‌شود! در توضیح این خرده که بعقیدة من بحق هم بر جامعه‌شناسی وارد می‌شود همین‌قدر بگویم که عموماً تصور ما از علم (Science) مجموعه شناخت‌هایی منظم و دقیق و البته "موافق باهم" است که فراتر از "سطح افراد" و گروه‌ها باشد و درکل اصول و چارچوبی معین را برای مطالعه و تبیین موضوعی مشخص ارائه دهد.

در حوزة جامعه‌شناسی می‌دانیم که از این نظر چندان در وضعیت مطلوبی بسر نمی‌بریم چه هنوز به آن نظم و دقت و توافق لازم در تبیین موضوع مورد نظر خویش دست نیافته‌ایم و هنوز شناخت‌های ما با مراتبی از تأخّر بسته به افراد و گروه‌ها می‌باشد و هم از اینروست که مدام از نظریه و نظریه‌پرداز و مکاتب مختلف سخن می‌گوییم و البته این چیز غریبی نیست و در محاورات و ارتباطات روزمره هم بکرّات با چنین روالی مواجهیم؛

آنجا که راستی و قطعیت خبری در حد بالایی باشد با اطمینان خاطر می‌گوییم که فلان واقعه اتفاق افتاده است و با ارائة شواهد و دلایلی خویشتن به تصدیق و تبیین آن می‌کوشیم اما اگر خبر از قطعیت لازم برخوردار نباشد متزلزل و "پاپس‌کشانه" می‌گوییم که واقعاً نمی‌دانیم! "فلانی" می‌گوید که آن واقعه اتفاق افتاده است! یعنی اینگونه توافق و اطمینان خود را از پشت خبر بر می‌داریم و در هر صورت راست و دروغش را به پای گوینده‌اش می‌گذاریم!

در حوزة علم هم چنین است؛ شناخت‌های با قطعیت بالا بهرحال از سطح فرد و گروه بالا می‌روند چه با مراتبی از تواتر مورد توافق عموم واقع شده و در نهایت جزو اصول قلمداد می‌شوند اما شناخت‌های با قطعیت و توافق پایین همچنان در سطح فرد یا گروه باقی می‌مانند تا با "شناخت‌های تکمیلی" که همیشه از راه می‌رسند یا به سطح «اصول» فراخیزند و یا از سطح «گمان» نیز فروغلطند!

علم را دو پر، گمان را یک پر است / ناقص آمد ظنّ، به پرواز ابـتر است
چون ز ظنّ وارست علمش رو نمود / شد دو پر آن مرغ یک پر، پرگشود

(مثنوی دفتر سوم)

عموم تبیین‌های ما در جامعه‌شناسی از جانب نظریاتی است که هنوز از سطح افراد فراتر نرفته‌اند و این همچنانکه گفتیم بخاطر آنست که به آن قدرت و قطعیت لازم برای تبیین‌گری واقعیت هنوز دست نیافته‌اند؛ اینست که می‌بینیم مثلاً «روش‌شناسی مردمنگارانه» همچنان بسته بنام «گارفینگل» است یا در «جامعه‌شناسی پدیده‌شناسی» مدام صحبت از «شوتس» است و یا در «نظریۀ تبادل» هنوز هم که هنوز است می‌گوییم که «هومنز» چنان گفتست و چنین می‌گوید! و یا مصادیق دیگر حتی در حوزه‌های دگر!

بی‌گمان این رویکردهای نظری عاری از حقیقت نیستند چه هرگز در برابر اندیشه‌های انتقادی و استدلالی که روزبروز قدرتمندتر و کوبنده‌تر می‌شوند دیری دوام نمی‌آوردند! اما مسئله‌ای که هست اینست که در هرحال، اینها هرکدام تنها بخشی از موضوع را فراگرفته و بخشی دیگر را فروگذاشته‌اند و دقیقتر اگر بگوییم تنها بخشی کوچک از موضوع را گرفته و بخشی بزرگ را وانهاده‌اند! و مسئله‌ای مهمتر از آن اینکه هرکدام سخت بر موضع خویش پافشاری می‌کنند و از گفتة خویش کوتاه نمی‌آیند و اینگونه عرصه را هم بر خود و هم بر دیگران تنگتر می‌سازند!

 و مسئله‌ای بازهم مهمتر از آن اینکه حتی متأخّران هم که می‌آیند یک‌به‌یک خواسته و ناخواسته بر این گود نابسامان می‌لغزند و سرانجام در معرکة گریزگری، یا جانب اینرا می‌گیرند یا جانب آنرا و یا هیچکدام و یا هر دو را! در این میان تنها این کش و قوس است که بسی زیادتر می‌شود و این حرف و حدیث است که بسی درازتر می‌شود! از اینروست که می‌بینیم جامعه‌شناسی بجای آنکه "قد برافرازد" و بالغتر گردد تنها شکمش پر می‌شود و روزبروز "چاق‌تر" و خپل‌تر می‌شود!

اگرچه کنت بعنوان بنیانگذار رسمی این علم آنرا آخرین علمی قلمداد کرده است که ظهور می‌کند و بعنوان "پیچیده‌ترین" دانش بشری بر پیچیده‌ترین جلوه‌های حیات بشری دلالت خواهد کرد- البته با طرح و توانی برخاسته از "اثباتگرایی او"، اما در ادامه دیدیم که جامعه‌شناسی تنها در حصار و انحصار دانش پوزیتیویستی او باقی نماند و بعدها متفکرانی دگر با اندیشه‌ها و طرح‌هایی دگر به میان برخاستند و هریک بنحوی بازهم بر پیچیدگی پیچیده‌ترین موضوع معرفت بشری افزودند آنگونه که اینک ما در حوزة نظری جامعه‌شناسی عملاً با شناخت‌هایی پاره پاره و پراکنده مواجه هستیم که چندان هم زیر یک سقف بردنی نیستند و عجب اینکه هرکدام با "گام‌هایی استوار" رو بسویی دگر می‌تازند و با "دستانی تفرقه‌ساز"، ساز ناکوک خویش را می‌نوازند!

برخی سنگ "کنشگر" را به سینه می‌زنند و خانة "ساختار" را خراب می‌خواهند! برخی دگر از سختی ساختار می‌گویند و چوب کنشگر را به حراج می‌گذارند! برخی هم از سر "آشتی‌خواهی" دست هردو را می‌گیرند و آخرش روی یکی را می‌بوسند! برخی هم همچو هومنز از هردو می‌زنند و خویش می‌بُرند و خویش می‌دوزند! برخی به کل می‌گرایند و برخی به جزء! برخی از جبر می‌گویند و برخی از آزادی! برخی از تبیین می‌گویند و برخی از تفهیم! برخی از روش می‌گویند و برخی از ارزش! از اینروست که ناگزیر با نهایت خویش‌آزاری و دل‌ناخواهی، اطلاق استعارة "پیکره‌ای‌ چندپاره" در مورد جامعه‌شناسی را روا می‌دارم!

تازه این از بطن و متنش و آن از نمود علمی‌اش که حتی بر سر تعریف خود جامعه‌شناسی هم توافق چندانی میان صاحبنظران بچشم نمی‌خورد و اگرچه می‌دانم که بحق این عدم توافق را به ماهیت چند بعدی و کیفیت چندگانة خود موضوع مورد مطالعه یعنی "حیات اجتماعی انسان" ربط می‌دهند و در هر صورت آبی بر آتش فروزان خویش می‌ریزند و تسکینی بهر دل سوزان خویش می‌جویند اما واقعیت اینست که نه فقط بر سر تعریف جامعه‌شناسی بلکه بر سر موضوع و قلمرو و هدف و حتی روش آنهم توافق کلی وجود ندارد! و جز اینها چه هستند که علم بودن و یا نبودن یک مجموعه شناخت را تعیین می‌کنند؟!

اینست که جامعه‌شناسی که بهرترتیب از زیر بار سنگین بحث‌های کلان فلسفی و معرفت‌شناسانۀ دیروز که بشدت بر سر هر کدام از موارد فوق جاری بود وارسته است همچنان با این چالش روبروست که «تبیین‌گری‌اش هنوز از سطح نظریه فراتر نرفته است»! براستی اینها همه نشان از چه دارند؟ آیا راهی که برگرفته‌ایم درست برگرفته‌ایم؟ آیا تا اینجا که از آن راه پیش آمده‌ایم درست آمده‌ایم؟ آیا زینپس هم باید از آن راهی برویم که پیشینیان از آن آمده‌اند؟ آیا هر آن اصلی که باید می‌گرفتیم برگرفته‌ایم؟ آیا این موضوع به تمامی همانیست که باید می‌گرفتیم و این راه همانیست که باید در پیش می‌گرفتیم؟ آیا در این راهی که آمده‌ایم جانب همه چیز و همه کس را گرفته‌ایم؟ آیا بهتر آن نیست که از این "کورمال کاویدن" حیات جمعی خویش اندکی دست نگهداریم و تأمل پیشه سازیم و در بود و نمود خویش باز اندیشیم؟

بهرحال هرچه است مسلّم اینست که آن "روشنی تمام‌تابی" که باید برآید و برکلیت موضوع بتابد هنوز از مشعل نسبتاً نوفروزان #جامعه_شناسی ساطع نمی‌شود و آن «شاه‌دانه‌»ای که باید پیدا شود و این «دانه‌های پراکندة تسبیح» را گرد هم آورد هنوز نمایان نشده است و اینک ناگزیر با این «دانش پاره پاره» و با آن دانه‌های پراکنده‌اش می‌سازیم تا آن زمان فرا رسد و آن پاره‌ها سوی هم آیند و در قالب یک روح و تن، پیکری رشید و رعنا سازند بر فراز دانش امروزی و مسلط بر نابسامانی‌های روزافزون جوامع بشری!

حالیا ما در حوزة جامعه‌شناسی در گیرودار آن "پیل‌آزمایی" معروف هستیم که مولوی در دفتر سوم مثنوی به شرح منظومش همت گماشته است؛ چه در دیرکرد آن "نور تمام‌تاب" و فقدان آن "دیدۀ دریانگر" که دیر یا زود باید از راه برسد و هنوز نرسیده است، موضوعی پیل آسا برگرفته‌ایم که بسی بر گُردۀ اندیشة حال و حاضرمان سنگینی می‌کند و لاجرم بر زمینش نهاده‌ایم و در تاریکی ناخواستة امروزمان هر یک بر گوشه‌ای از آن دست می‌گذاریم و خیال‌بافانه از تمامیت آن سخن می‌گوییم و قاطعانه بر کلیت آن حکم می‌رانیم؛ نظری بر این منظومه بیفکینم تا بعد! (در متن منظومه تأکیدها از نگارنده است):

پیلی اندر خانه "تاریک" بود / عرضه را آورده بودندش هنود
از برای دیدنش مردم بسی / اندر آن ظـلمت هـمی شد هر کسی
دیدنش با چشم چون ممکن نبود / اندر آن تاریکیَش "کف" می‌نمود
آن یکی را کف به خرطـوم اوفتاد / گفت چون ناودان است این نهاد!
آن یکی را دست بر گوشش رسید / آن بر او چون بادبیزن شد پدید!
آن یکی را کف چو بر پایش بسود / گفت شکل پیل دیدم چون عمود!
آن یکی بر پشت او بنهاد دست / گفت خود این پیل چون تختی بُدست!
هـمچنین هرکس به جزوی که رسید / فهم آن میکرد هرجا می‌شنید
از "نظرگه" گفتشان شد "مختلف" / آن یکی دالش لقب داد این الف
در کف هرکس اگر "شمعی" بُدی / اختلاف از گفتشان بیرون شدی
چشم حسّ همچون کف دستست و بس / نـیست کف را بر هـمه‌ی او دسترس
چشم دریا دیگرست و کف دگر / کف بهل وز "دیدة دریا" نگر!

پایان

منبع اصلی مطلب : جامعه شناسی شرقی Oriental Sociology
برچسب ها : جامعه‌شناسی ,خویش ,موضوع ,توافق ,می‌شود ,می‌گوییم ,تنها بخشی ,اینکه هرکدام ,باید می‌گرفتیم ,قطعیت لازم ,اتفاق افتاده ,واقعه اتفاق افتاده
اشتراک گذاری: این صفحه را به اشتراک بگذارید

پولوم : جامعه‌شناسی پیکره‌ای چندپاره